مادر و پسر
ظهر يك روز زمستانی بود. برخلاف روزهاي قبل، آفتاب تندی از پنجره روی فرشهای اتاق افتاده بود. پسرک خودش را روی صندلی انداخته و به مادرش خیره شده بود كه سالها است تنها ميبيندش.خطهای پر پیچ و خم روی...
View Articleكلاه كاسكت
تازه ازدواج كرده بودند. امشب هم از خانه يكي از اقوام، سوار بر موتور برميگشتند. هوا از سردي زمستان دور شده و گويي بهار رسيده بود. موتور سرعتش زياد شده بود و دخترك را مي ترساند؛ اما پسرك اهميت چنداني به...
View Articleسياهي و ديگر هيچ!
سياهي بود و ديگر هيچ نبود.سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه چون كرم در هم ميلوليدند.سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه مست باده نخورده و نديده، فرياد زندگي سر ميدادند.ناگهان شمعي روشن...
View Articleتنها در ساحل
در تاريكي شبانگاهي ساحل، زير سايه گمشده درختي لميدهام. اسكله را ميبينم كه چون كاردي، در دل دريا فرو رفته و چه بيرحمانه، آن را شكافته است. چند نفري هم روي آن به اين سو و آن سو ميدوند؛ گويي در حال...
View Articleستاره شانس
ماه در گوشهي آسمان آرام آرام بالا ميآمد. گويي قصد داشت براي هميشه، خورشيد را به زير بكشد. نميدانم چرا اين دو خانم آسمان، از اين نبرد بيحاصل خسته نميشوند. حداقل، كاري نميكنند تا ترتيب شكست و...
View Articleصف اتوبوس
او را هر صبح در صف اتوبوس ميديد. ۱۸ سال بيشتر نداشت؛ اما همه خيره او بودند. صورتي كشيده و سفيد داشت كه قد بلندش، او را از ساير زنان حاضر در صف متمايز ميكرد. و چشماني آبي رنگ كه هميشه در انگشتان مشت...
View Articleاو هميشه ماند
آرام آرام قدمهايم را تند ميكنم. انگار دارد دير ميشود. سالها است كه همديگر را در همين محل ميبينيم. هنوز هم كه هنوزه، وقتي ميخواهم روبرويش بنشينم و دو كلمه حرف بزنيم، خجالت ميكشم. ديگر رسيدهام....
View Articleسلام آقا مصطفي!
سلام آقا مصطفي!دلمان براي شما خيلي تنگ شده است. خوب ميدانم كه معناي اين كلمات را خوب ميدانيد كه اگر اينگونه نبود، سماي ميان فلسطين و لبنان و ايران، معنايي نداشت. اساسا، دلتنگي بيقراري هم ميآورد....
View Articleديوار و دنيا
هوا حسابي تاريك شده بود. به قول معروف، ديگر چشم، چشم را نميديد. يك نگاهي به كوچه دراز؛ اما پهن روبرويش انداخت تا مبادا ناگهان سر و كله كسي پيدا شود. هيچ كس نبود؛ به غير از خودش كه صداي نفسهايش را هم...
View Article